هو المحبوب

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخههای شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشتها
خوش به حال دانهها و سبزهها
خوش به حال غنچههای نيمهباز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی پوشی بکام
باده رنگين نمی بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
(فریدون مشیری)
یا لطیف
هو المحبوب

آرزوهایم را در دلم می کارم
و به انتظار نگاه تو می نشینم
بهار که از چشمان تو آغاز شود
درخت آرزوهایم به بار خواهد نشست
و من از میوه آن به همه خواهم داد
سهم هر کس یک آرزو
و سهم تو
...
تمام هستی من!
(م ر ر)
یا لیطف
هو المحبوب

مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل؛ مگر نسرين؛ تو را ديدند
كه سر خم كرده خنديدند
مگر بستان شميم گيسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پا نشناس
از خود بي خبر گشتند
مگر دست سپيد تو
تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد
كه مي شنگند و مي رقصند و مي خندند
مگر ناگاه ...نسيم سرد گستاخ از سر زلفت
چه مي گويي ؟
تو و انكار ؟
تو را بر اين وقاحتها كه عادت داد ؟
صداي بوسه را حتي
درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد
مگر ديوار حاشا تا كجا تا چند ؟
خدا داند كه شايد خا ك اين بستان
هزاران صد هزاران بوسه بر پاي تو...
ديگر اختيارم نيست
توانم نيست
تابم نيست
به خود مي پيچم از اين رشك
اما خنده بر لب با تو گويم
اضطرابم نيست
مگر ديگر من و اين خاك؛ واي از من
چناران بلند باغ حيدر را
تبر باران من در خاك خواهد كرد
نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد
ترحم كن نه بر من
بر چناران بلند باغ حيدر
بر نسيم صبح
شفاعت كن
به پيش خشم اين خشم خروشانم كه در چشم است
به پيش قله آتشفشان درد
شفاعت كن
كه كوه خشم من با بوسه تو
ذوب مي گردد
(حمید مصدق)
یا لطیف
هو المحبوب
صد بار اگر از دست ِ توام خون رود از دل
از در چو در آیی همه بیرون رود از دل
لیلی همه در خنده و بازیست چه داند
کز دیده چه ها بر سر ِ مجنون رود از دل
گفتی که برون کن غم ِ من از دل و خوش باش
آه این سخن ِ سخت مرا چون رود از دل؟
)اهلی شیرازی(
ما همه فانی و او پا برجاست
عشق را می گو یم
بی گمان عشق...خداست.
) فرزاد بهاروند احمدی (
ما دو تن مغرور
هر دو از هم دور
وای در من تاب دوری نیست
ای خیالت خاطرِ من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
بی تو من تنهای ِ تنهایم
من به دیدار ِ تو می آیم ...
)حمید مصدق(
یا لطیف
هو المحبوب
اين شعر بودني
اين لحظه هاي با تو نشستن
سرودني ست
اين لحظه هاي ناب
در لحظه هاي بي خودي و مستي
شعر بلند حافظ تو
شنودني ست
اين سر نه مست باده
اين سر كه مست دو چشم سياه توست
اينك به خاك پاي تو مي سايم
كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست
تنها تو را ستودم
آنسان ستودمت كه بدانند مردمان
محبوب من به سان خدايان ستودني ست
من پاكباز عاشقم از عاشقان تو
با مرگ آزماي
با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست
اين تيره روزگار
در پرده غبار دلم را فروگرفت
تنها به خنده
گرد و غبار از دل ِ تنگم زدودني ست
در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت
من نيز مي ربايم
اما چه ؟
بوسه؛ بوسه از آن لب ربودني ست
بگشاي در به روي من و عهد ِ عشق بند
كاين عهد بستني ؛اين در گشودني ست
اين شعر خواندني
اين شعر ماندني
اين شور بودني
اين لحظه هاي پرشور
اين لحظه هاي ناب
اين لحظه هاي با تو نشستن
سرودني ست
(حمید مصدق)
یا لطیف
هو المحبوب
یا لطیف
هو المحبوب
گاهی یک شعر چنان عمیق می شود و خاطره انگیز که گریه ام می گیرد همچون نگاه گرم تو در لحظه های بی خویشی. و من چقدر خوشبخت می شوم...

نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
یا لطیف
هو المحبوب
آبشار موهايت را
از کوه شانه هايم سرازير مي کني
منظره طبيعي
عاشقانه مي شود
گل ِ سر
تنها گل بي بوي موهاي توست
مي چينمش
انگشتان حسودم
مدت هاست شانه را بازنشست كرده اند
نوازشت مي کنم
با هر طره
شيشه ي عطري باز مي شود
لوس مي شوي:
« بابايي! خوابم مي کني؟ »
سينه ام را بالش مي کني
چشمانت قانون عروسک ها را مي شکنند
باز مانده اند
و جز با لالايي بسته نمي شوند
« بابايي » مي شوم
و گل ها را برايت ترانه مي کنم:
« لالا لالا گل لاله
بابا واسه تو بي حاله
لالا لالا گل پونه
بابا بي تو نمي مونه
لالا لالا گل زيره
بابا دور از تو مي ميره
لالا لالا گل اطلس
تو قلب من تويي و بس
لالا لالا گل نازم
بخند واسه بابا بازم
لالا لالا گل ياسم
دليل داغ احساسم
لالا لالا گل کوکب
بابا عاشق شده امشب.. »
بسته که نشدند
خیس هم شده اند چشمانت...
پدرها هيچ وقت
لالاگوي خوبي نبوده اند
اشتباه اما
از تو بود که
سينه اي عاشق را
بالش کردي
با اين دلي كه در بالِشَت مي تپد
خواب نخواهيم داشت...
(روز عشاق مبارک)
یا لطیف
هوالمحبوب

تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم
دیروز هم نبودی
که برایت بلیط سینما گرفتم...
می خواهی بخند، می خواهی گریه کن
یا می خواهی مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم...
یا لطیف
هو المحبوب
چقدر بزرگه اونکه تو سینه یه قلب کودکانه داره! یه قلب زلال مثل چشمه! مثل همین شعر ساده:

از سفر اومده بود
در حذر اومده بود
از دیار نازنینم می اومد
از بهار سرزمینم می اومد
....
گفتم از سنگ صبورم چه خبر
از عزیز را ه دورم چه خبر
گل سرخ گونه ها و تن تبدارو کشید
پر گریه مثل بارون چشم بیدارو کشید
....
گفتم اون خرمن زلفای بلند
هنوزم رو شونه هاشه چون کمند
هنوزم می رقصه تو دست نسیم
هنوزم میکشه دلها رو به بند
زیر ابر بی ستاره یه شب تارو کشید
پر بسته یه کبوتر گرفتارو کشید
....
گفتم از چشمای خوشگلش بگو
قصه ای از دلش بگو از دل غافلش بگو
واسه من دونه ی الماسو کشید
قلب پر احساسو کشید شاخ گل یاسو کشید
....
گفتم از اون گل تنها چه خبر
نخل تمنا چه خبر
اون قد و بالا چه خبر
واسه من مخمل شبها رو کشید
حسرت دیدارو کشید
شمع شب تارو کشید
....
از سفر اومده بود
در حذر اومده بود
از دیار نازنینم می اومد
از بهار سرزمینم می اومد...
هو الطیف
هو المحبوب
گاهی چقدر سپاس گذاردن سخت است! سپاس آنچه که داریم و چه بسا خود از آن غافلیم! چه توفیقی است بیداری و چه خوشبخت است دل بیدار. نوشته زیبای ملکوت شاهد خوب این معنی است:
۱- جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زانکه يارب گفتناش دستور نيست
بر دهان و بر دلاش قفل است و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند
اينجاست که بايد شکر بگويی که اين رسن را آويختهاند و راهی نمودهاند برای سخن گفتن، برای حرف زدن، برای اينکه بفهمی اين يعنی چه که میگويد: «و اذا سألک عبادی عنی فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان فلسيتجيبوا لي و ليؤمنوا بي لعلهم يرشدون».
۲. عبادت کردن هنری نيست. آدمی که اهل عبادت میشود تازه مدیون شده است. تازه بدهیاش شروع میشود. تازه به او منت گذاشتهاند و راهاش دادهاند به حريم. تازه آشنا شده است. هر چه بيشتر وارد این حريم بشود، بيشتر میفهمد که «اياک نعبد» بدون «اياک نستعين» ميسر نيست.
گيرم ار مویها زبان گردد
هر زبانی هزار جان گردد
تا بدان شکر تو فزون گويم
شکرِ توفيقِ شکر چون گويم؟
پس میبينيد همهاش شد بدهی؟ اينجاست که وقتی بيشتر بمانی، وقتی محرم دل میشوی، تازه معنای عبوديت برای تو میشود اينکه همه از اويی. شايد روزی برسد که بگويی همه اويی. ولی فعلاً همه از اويی. اگر نيکی و اگر بد همه از اويی. مثل پدری که فرزندی دارد و برایاش خوب بودن و بد بودن فرزند در درجهی دوم اهميت است. آن شفقت است که بالادست اين قضاوتها مینشيند. اينجاست که آدم وقتی توفيق شفقت بر خلق پيدا میکند، تازه به اخلاق او نزديکتر شده است. و وقتی در این حريم ماندی، تازه بيشتر میفهمی که فقط تو نيستی که از اويی، مؤمن و کافر همه از اويند، چه مقر باشند به آن و چه منکرش.
یا لطیف
هو المحبوب

راهم را همان روزي گم كردم كه نگاهت چراغ راهم شد. حیرانی ام از همان روز شروع شد. همان روزی که شاعرانه های نگاهت غزلسرای دلم شد... حالا اصلا خيال كن هيچ شبي چله نشين نگاهت نبوده ام! بي خيال رفيق!!!؛ تو كه نباشي از هيچ دروازه اي عبور نخواهم كرد... گم خواهم شد در حوالی همین هوای نیامدن تو ... ديده به ديده باران خواهم دوخت و دل به غزلواره های گیسوانت ...
امشب یک دل سیر با تو حرف زدم. حالت چشمانت از یادم نرفته است. نشستم رو به روي خيالت و چشمانت شدند کتیبه رازهای دل من...
رفتن سرنوشت تو بود و تو راضی به آن و من تسلیم خواسته تو. حالا که دور شده ای اما روز به روز برایم آشنا تر می نمایی. آری من ترا خوب می شناسم به گمانم!! خیلی دلم می خواهد از تو بپرسم، اما اين كار را نمي كنم. راستش تو قهرمان تمام نوشته هاي مني، اين را خوب مي داني. من چه در زمان صلح چه در زمان جنگ ... دلاورانه برايت ميميرم !!!...
اما بگذار بگویم که دلم برایت تنگ تنگ است. گناه ازدوري تو نيست! من وقتي با تو بودم هم دلم برايت تنگ مي شد … حالا چه اهميتي دارد ديگران بدانند يا نه...
شب که میرسد به خودم وعده میدهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت ... صبح که فرا میرسد و نمی توانم بگویم، رسیدن شب را بهانه میکنم ... و باز شب میرسد و صبحی دیگر! و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم! من هيچ وقت تن به ناراحتي تو نمي دهم. بگذار میان شب و روز باقی بماند که
...
یا لطیف
هو المحبوب
بگردید، بگردید در این خانه بگردید
در این خانه غریبید، غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست، پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است، پس پرده نشسته است
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
یکی لذت مستی است، نهان زیر لب کیست؟
از این دست بدان دست چو پیمانه بگردید
یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت، پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبو است
همین جاست، همین جاست، همه خانه بگردید
نوایی نشنیده است که از خویش رمیده است
به غوغاش مخوانید، خموشانه بگردید
سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است، به خمخانه بگردید
چه شیرین و چه خوش بوست، کجا خوابگه اوست؟
پی آن گل پرنوش چو پروانه بگردید
بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید
در این کنج غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید، به ویرانه بگردید
کلید در امید، اگر هست شمایید
در این قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید
رخ از سایه نهفته است، به افسون که خفته است؟
به خوابش نتوان دید، به افسانه بگردید
تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا برد
گرم باز نیاورد، به شکرانه بگردید
(ه. ا. سایه)
یا لطیف
هو المحبوب

اي دهنده عقلها، فريادرس
تا نخواهي تو نخواهد هيچکس
هم طلب از توست هم آن نيکويي
ما کييم اول تويي آخر تويي
هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش
ما همه لاشيم با چندين تراش
هم دعا از من روان کردي چو آب
هم ثباتش بخش و دارش مستجاب
هم تو بودي اول آرنده دعا
هم تو باش آخر اجابت را رجا
اي مبدل کرده خاکي را به زر
خاک ديگر را بکرده بوالبشر
کار تو تبديل اعيان و عطا
کار من سهوست و نسيان و خطا
سهو و نسيان را مبدل کن به علم
من همه خلمم مرا کن صبر و حلم
اي که خاک شوره را تو نان کني
وي که نان مرده را تو جان کني
اي که جان خيره را رهبر کني
وي که بي ره را تو پيغمبر کني
مي کني جزو زمين را آسمان
ميفزايي در زمين از اختران
هر که سازد زين جهان آب حيات
زوترش از ديگران آيد ممات
یا لطیف
هو المحبوب
دلم جز مهر مه رويان طريقي بر نميگيرد
ز هر در ميدهم پندش وليكن در نميگيرد
خدا را اي نصيحتگو حديث ساغر و مي گو
كه نقشي در خيال ما از اين خوشتر نميگيرد
بيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين
كه فكري در درون ما از اين بهتر نميگيرد
صراحي ميكشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نميگيرد
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي
كه پير مي فروشانش به جامي بر نميگيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش
كه غير از راستي نقشي در آن جوهر نميگيرد
سر و چشمي چنين دلكش تو گويي چشم از او بردوز
برو كاين وعظ بيمعني مرا در سر نميگيرد
نصيحتگوي رندان را كه با حكم قضا جنگ است
دلش بس تنگ ميبينم مگر ساغر نميگيرد
ميان گريه ميخندم كه چون شمع اندر اين مجلس
زبان آتشينم هست ليكن در نميگيرد
چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشي را از اين خوشتر نميگيرد
سخن در احتياج ما و استغناي معشوق است
چه سود افسونگري اي دل كه در دلبر نميگيرد
من آن آيينه را روزي به دست آرم سكندروار
اگر ميگيرد اين آتش زماني ور نميگيرد
خدا را رحمي اي منعم كه درويش سر كويت
دري ديگر نميداند رهي ديگر نميگيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نميگيرد
یا لطیف
هو المحبوب

بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم
من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
یا لطیف
هو المحبوب
عشق در دل ماند و يار از دست رفت
دوستان، دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت
بخت و رای و زور و زر بودم دريغ
كآخر اين غم ماند و چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندر آيم، گو درآی
بهتر از من، صدهزار از دست رفت
بيم جان، کاين بار، خونم می خورد
ورنه اين دل، چند بار از دست رفت
مرکب سودا جهانيدن چه سود
چون زمام اختيار از دست رفت
سعديا با يار، عشق آسان بود
عشق باز اکنون، که يار از دست رفت
یا لطیف
هو المحبوب
روزی سخن میگفتم ميان جماعتی و ميان ايشان هم جماعتی کافران بودند. در ميان سخن میگريستند و متذوّق میشدند و حالت میکردند. [مريدی] سؤال کرد که ايشان چه فهم کنند و چه دانند اين سخن را؟ مسلمانان گزيده از هزار يک فهم میکنند؛ ايشان چه فهم میکردند که میگريستند؟
فرمود که لازم نيست که نفس اين سخن را فهم کنند. آنچه اصل اين سخن است آن را فهم میکنند. آخر همه مقرّند به يگانگی خدا، و به آن که خدا خالق است و رازق است و در همه متصرف؛ و رجوع به وی است و عقاب و عفو از اوست. چون اين سخن را شنيد -و اين سخن وصف حق است و ذکر اوست- پس جمله را اضطراب و شوق و ذوق حاصل شود که از اين سخن بوی معشوق و مطلوب ايشان میآيد.
اگر راهها مختلف است، اما مقصد يکی است. نمیبينی که راه به کعبه بسيار است؟ بعضی را راه از روم است و بعضی را از شام، و بعضی را از عجم و بعضی را از چين، و بعضی را از راه دريا، از طرف هند و يمن. پس اگر در راهها نظر کنی، اختلاف عظيم و مباينت بیحد است، اما چون به مقصود نظر کنی همه متفقاند و يگانه و همه را درونها به کعبه متفق است و درونها را به کعبه ارتباطی و عشقی و محبتی عظيم است، که آنجا هيچ خلاف نمیگنجد. آن تعلق نه کفر است و نه ايمان، يعنی آن تعلق مشوب نيست به آن راههای مختلف که گفتيم.
چون آنجا رسيدند، آن مباحثه و جنگ و اختلاف که در راهها میکردند که اين او را میگفت که تو باطلی و کافری و آن دگر اين را چنين نمايد، اما چون به کعبه رسيدند معلوم شد که آن جنگ در راهها بود و مقصودشان يکی بود.
یا لطیف
هو المحبوب

بیا به خانه آلاله ها سری بزنیم
ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم
به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم
سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم
شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم
اگر چه وا نکند، دست کم دری بزنیم
تمام حجم قفس را شناختیم ، بس است
بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم
به اشک خویش بشوییم آسمان ها را
زخون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم
اگر چه نیت خوبی است زیستن اما
خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم
(شادروان قیصر امین پور)
یا لطیف
هو المحبوب

چشمانت قانون تولدم را شکستند!!
تولد شناسنامه ای ام
جعلی شده است!
نگاهم که می کنی
ناگزیر از تولدی دوباره
در چشمانت زاده می شوم...
وای خدای من
چقدر تولد شکوهمند است
وقتی در بیکران بکرترین
چشمه دنیا باشد...!!!
خدایا نگهدار چشمه باش
یا لطیف
هو المحبوب
سپاس خدای را که عاشقی را آفرید تا بنماید لذت صبوری در سوختن را
خفته خبر ندارد، سر بر کنار جانان
کين شب دراز باشد بر چشم پاسبانان
بر عقل من بخندی گر در غمش بگريم
کين کارهای مشکل افتد به کاردانان
دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
میبايد اين نصيحت کردن به دلستانان
دامن ز پای برگير ای خوبروی خوشرو
تا دامنت نگيرد دست خدای خوانان
من ترک مهر اينان در خود نمیشناسم
بگذار تا بيايد بر من جفای آنان
روشن روان عاشق از تيره شب ننالد
داند که روز گردد، روزی شب شبانان
باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشير نگسلاند پيوند مهربانان
چشم از تو برنگيرم، چون میکشد رقيبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان
من اختيار خود را تسليم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان
شکر فروش مصری، حال مگس چه داند
اين دست شوق بر سر، وان آستين فشانان
شايد که آستينت بر سر زنند سعدی
تا چون مگس نگردی گرد شکردهانان
یا لطیف
هو المحبوب
با اينا زمستونو سر مي كنم
با اينا بهارو باور مي كنم...
من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار ـ
ناز انگشتاي بارون تو باغم ميکنه
ميون جنگلا طاقم ميکنه.
تو بزرگي مث شب.
اگه مهتاب باشه يا نه
تو بزرگي
مث شب.
خود مهتابي تو اصلا، خود مهتابي تو.
تازه، وقتي بره مهتاب و
هنوز
شب تنها
بايد
راه دوري رو بره تا دم دروازۀ روز ـ
مث شب گود و بزرگي
مث شب.
تازه، روزم که بياد
تو تميزي
مث شبنم
مث صبح.
تو مث مخمل ابري
مث بوي علفي
مث اون ململ مه نازکي.
اون ململ مه
که رو عطر علفا، مثل بلاتکليفي
هاج و واج مونده مردد
ميون موندن و رفتن
ميون مرگ و حيات.
مث برفائي تو.
تازه آبم که بشن برفا و عريون بشه کوه
مث اون قلۀ مغرور بلندي
که به ابراي سياهي و به باداي بدي ميخندي . . .
من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتاي بارون تو باغم ميکنه
ميون جنگلا طاقم ميکنه.
(شادروان احمد شاملو)
یا لطیف
هو المحبوب
راضي به قضا بودن همنشين نيكويي است،
دانايي ميراث شريفي است،
خوش خلقي زيور است و فكر آينه
بهترين تقوي، تظاهر نكردن به آن است
با تحمل سختي بزرگي پديد آيد،
با رفتار پسنديده دشمن شكست مي خورد،
و با شكيبايي در مقابل جاهلان، كمك رسانان بسيار شوند.
اگر بر دشمنت پيروز شدي،
به شكرانه اين توانايي او را ببخش
خويشتنداري بر دو گونه است:
خويشتنداري در برابر آنچه خوشايند تو نيست و
خويشتنداري در برابر آنچه مورد علاقه توست.
كسي كه از عمل ديگران شاد شود
مانند آن است كه در عمل آنها شريك باشد
سلامت جسم از كمي حسادت است
تندخويي نوعي ديوانگي است
زيرا موجب پشيماني است
در نظر خداوند اندوه به سبب گناهان و بدي ها،
بهتر از محسناتي است كه موجب خودبيني و غرور شود.
خداوند بندگاني دارد كه آنها را
خاص نعمت رساندن به ديگران آفريده است.
دانا كسي است كه مردم را از كرم و رحمت خدا مايوس نكند.
دوستي كردن نيمي از خرد است و
اندوه و گرفتاري نيمي از پيري است.
براي مومن سه زمان وجود دارد:
زماني كه در آن با پروردگارش راز و نياز مي كند،
زماني كه در آن امرار معاش مي كند،
و زماني كه خود را در لذت بردن از خوشي هاي حلال آزاد مي گذارد.
اگر عقل به مرحله كمال برسد، سخن كوتاه خواهد شد.
هر ظرفي پر شود، مگر ظرف دانش كه هر چه در آن بريزي جادارتر مي شود.
انديشه پير را بيشتر از قدرت و شجاعت جوان دوست دارم.
به سخن كسي كه مورد اعتماد توست، بدبين مباش.
كسي كه عيب خود را ببيند از ديدن عيب ديگران باز مي ماند.
مومن شادي خود را آشكار مي سازد و اندوهش را در دل پنهان مي كند.
روحش بزرگتر از همه و نفسش حقيرتر از همه است و از عصيان بيزار است.
مومن دشمن ريا و خود نمايي است. همتش بلند، خاموشی اش بسيار و وقتش تنگ است.
بهترين كاردارها آن است كه نفس خود را به انجام كاري كه دوست نداري، واداري.
نظر كسي را كه نسبت به تو خوشبين است تحقق ببخش.
در پي آنچه واقع نمي شود، مباش.
سينه خردمند مخزن اسرار است،
و گشاده رويي دام دوستي است و
بردباري در مقابل سختي ها، بدي ها را مي پوشاند.
به محض آنكه حق را يافتم در آن شك نكردم.
كسي كه در راه حق تلاش كند از چشم جاهلان مي افتد.
دانش خود را وسيله ناداني قرار ندهيد و ايمان خود را به شك مبدل نكنيد.
اگر مي دانيد عمل كنيد و اگر ايمان داريد قدم برداريد.
هر چه را بجوييد، چه بخشي از آن را و چه تمامي آنرا، خواهيد يافت.
از دور شدن نعمت بترسيد كه رفته را بازگشتي نيست.
روزي دو نوع است: يكي آنكه به دنبال تو بيايد و ديگري آنكه تو بدنبالش بروي.
مرگ به دنبال دنيادوست مي آيد تا او را از دنيا بيرون ببرد
و دنيا به دنبال دوستدار آخرت مي ايد تا روزي او را به تمامي به او بدهد.
سوگند به كسي كه آوازها و فريادها را مي شنود،
محال است كسي دلي را شاد كند
و در ازا خداوند برايش لطف و مهرباني نيافريند.
هو المحبوب
خدایا نعمت دوستی علی و تفکر در بحر عظیم نهج البلاغه را به همه ما عطا کن. مابادا که از شیعه بودن تنها نام آن نصیب ما باشد. عید غدیر بر تمام شعیانش تهنیت و فرخنده باد.


ز ليلي شنيدم "يا علي " گفت
به مجنون چون رسيدم"يا علي" گفت
مگراين وادي دارالجنون است
كه هر ديوانه ديدم"يا علي" گفت
نسيمي غنچه اي را باز ميكرد
به گوش غنچه كم كم "يا علي" گفت
چمن با ريزش باران رحمت
دعايي كرد او هم"يا علي" گفت
يقين پروردگار آفرينش
به موجودات عالم"يا علي" گفت
خمير خاك آدم را سرشتند
چو بر ميخواست آدم"يا علي" گفت
صبا دو بال خود با باد برده
سليمان بس كه محكم "يا علي" گفت
چو نوح از موج طوفان ايمني خواست
توسل جست و هر دو"يا علي" گفت
زبطن حوت يونس گشت آزاد
ز بس در ظلمت يم"يا علي" گفت
عصا در دست موسي اژدها شد
كليم آنجا مسلم "ياعلي" گفت
به ابراهيم چو آتش گشت گلشن
خليل بت شكن هم"يا علي" گفت
مسيحا هم دم از اعجاز ميزد
ز بس بيچاره مريم" يا علي" گفت
نميشد زنده جان مرده هرگز
يقين عيسي بن مريم"يا علي" گفت
رسول الله شنيد از پرده غيب
ندايي آمد آن هم "يا علي" گفت
پيمبر در شب معراج بر خاست
به قصد قرب اعظم"يا علي" گفت
مگر خيبر ز جايش كنده ميشد
يقين آن جا علي هم "يا علي" گفت
درون بيت ايزد زادگاهش
كنار كعبه مادر "يا علي" گفت
علي در كعبه بر دوش پيامبر
قدم بنهاد آن دو "يا علي" گفت
به فرقش كي اثر ميكرد شمشير
گمانم ابن ملجم "يا علي" گفت
دو مومن را ببين وقت ملاقات
زبان هر دو با هم "يا علي" گفت
عبادت آن دمي مقبول گردد
دل عابد چو قنبر "يا علي" گفت
دلا بايد كه هر دم "يا علي" گفت
نه هر دم بل دمادم"يا علي" گفت
هو المحبوب

May you feel the Angels enfold you in their wings
May you always find serenity in the simple things
May the light of Heaven shine upon your path
and bring you to the completion of your work in Peace and Joy and Grace
Wish You All the Best this Christmas & thru All the Years to Come
Welcome year 2008

In the waking minutes of a new year
a fantasy draws near fulfillment
-and is interrupted.
Tonight
I have sat at your feet
and longed, longed to touch you.
I have smiled teasingly into your eyes
and noticed that I held your gaze
for moments that suspended time.
I have taken your hands,
kissed your lips,
wondered about you infinitely-
and at this hour
I am left
wishing desperately
for more time with you,
because now
I can only imagine
what might have happened
and whether I will touch you again.
یا لطیف
هو المحبوب
مست باش و مخروش٬ گرم باش و مجوش٬
شکسته باش و خاموش٬
که سبوی درست را بدست برند
وشکسته را بدوش.

الهی!
نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز.
الهی!
غریب تو را غربت وطنست٬ پس این کار را کی دامن است.
الهی!
از پیش خطر٬ از پس راهم نیست
دستم گیر که جز فضل تو پشت و پناهم نیست.
الهی!
آنچه برما آراستی٬خریدیم. از دوجهان٬ محبت تو گزیدیم
وجامه بلا بر تن خود بریدیم و پرده عافیت دریدیم.
الهی!
دلی ده که در کار تو جان بازیم
و جانی ده که کار آن جهان سازیم.
الهی!
به صلاح آر که نیک بی سامانیم٬ جمع دار که بد پریشانیم.
الهی!
آنچه دوختی پوشیدم٬ هیچ نماند از آنچه کوشیدم.
الهی!
همچو بید می لرزم ٬مبادا که هیچ نیرزم.
الهی!
دانیکه بی تو هیچکسم٬ چندان گیر دستم که در تو رسم.
الهی!
هرچندکه ما گنهکاریم تو غفاری٬ ما زشتکاریم تو ستاری.
الهي!
آفريدي به رايگان
روزي دادي به رايگان
بيامرز به رايگان
تو خدايي نه بازرگان
الهی!
گنج فضل تو داری٬ بی نظیر و بی یاری٬
سزد که جفاهای ما درگذاری.
(خواجه عبدالله انصاری)
یا لطیف
هو المحبوب

خانه خراب دل دیوانه ام
زآنکه به میخانه بجز یار نیست
کشمکش سبحه و زنار نیست
حسرت بگذشته و آینده نیست
جز به ره عشق کسی بنده نیست
ای که به دام تو اسیرم اسیر
لذت دیوانگی از من مگیر
بنده عشقم کن و نامم بده
خاک رهم ساز و مقامم بده
هو المحبوب
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو بس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
هو المحبوب
مهربانی دوست و همکار عزیزی است آنچه که پیشکش شماست در این صفحه. آرزو دارم که مزرع دلش پیوسته سبز باشد و بی خزان.
در خرابات مغان نور خدا می بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می بینی و من خانه خدا می بینم

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست
شب تار است و ره وادی ایمن در پیش
آتش طور کجا موعد دیدار کجاست
*************************************
گر دست رسد در سر زلفین تو بازم چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست در دست سر مویی از آن عمر درازم
پروانه راحت بده ای شمع که امشب از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
*************************************

یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهره ما پیدا یود
یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می کشت معجز عیسویت در لب شکرخا بود
یاد باد آن که رخت شمع طرب می افروخت وین دل سوخته پروانه ناپروا بود
یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود
یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب آن که خنده مستانه زدی صهبا بود
یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی در میان من و لعل تو حکایت ها بود
*************************************

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست
معنی آب و زندگی و روضه ارم جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست
راز درون پرده چه داند فلک خموش ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست
سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست
یا لطیف
هو المحبوب

"آرزوهای ویکتور هوگو"
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد
و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد
و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد
بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.
برایت همچنان آرزو دارم که دوستانی داشته باشی
از جمله دوستان بد و ناپایدار
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دسته کم یکی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند
که دسته کم، یکی از آنها اعتراضش به حق باشد
تا که زیاده به خودت غره نشوی.
و نیز آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.
همچنین، برایت آرزومندم که صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند
چون این کار ساده ای است
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیری می کنند
و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوارم اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی
چرا که هر سنی، خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد
چرا که به این طریق
به رایگان احساس زیبایی خواهی یافت.
امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی
هرچند که خرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم که پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه، سالی یکبار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: این مال من است؟
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.
و در پایان، اگر مردی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
یا لطیف