تبليغاتX
چشمه ترین
ای چشم سخنگو تو بشنو ز نگاهم ..... دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

هو المحبوب

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب


ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

(فریدون مشیری)

 

 

یا لطیف

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 19:59  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

آرزوهایم را در دلم می کارم

و به انتظار نگاه تو می نشینم

بهار که از چشمان تو آغاز شود

درخت آرزوهایم به بار خواهد نشست

و من از میوه آن به همه خواهم داد

سهم هر کس یک آرزو

و سهم تو

...

تمام هستی من!

(م ر ر)

یا لیطف

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:39  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

مگر آن خوشه گندم

مگر سنبل؛ مگر نسرين؛ تو را ديدند

 كه سر خم كرده خنديدند

 

مگر بستان شميم گيسوانت را

چو آب چشمه ساران روان نوشيد

مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد

در عطر تن تو غوطه ور گشتند

 كه سرنشناس و پا نشناس

از خود بي خبر گشتند

 

 مگر دست سپيد تو

تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد

كه مي شنگند و مي رقصند و مي خندند

مگر ناگاه ...نسيم سرد گستاخ از سر زلفت

چه مي گويي ؟

تو و انكار ؟

تو را بر اين وقاحتها كه عادت داد ؟

صداي بوسه را حتي

درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد

 

 مگر ديوار حاشا تا كجا تا چند ؟

خدا داند كه شايد خا ك اين بستان

هزاران صد هزاران بوسه بر پاي تو...

ديگر اختيارم نيست

توانم نيست

تابم نيست

 به خود مي پيچم از اين رشك

اما خنده بر لب با تو گويم

 اضطرابم نيست

 

 مگر ديگر من و اين خاك؛ واي از من

چناران بلند باغ حيدر را

تبر باران من در خاك خواهد كرد

 نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد

 

ترحم كن نه بر من

بر چناران بلند باغ حيدر

 بر نسيم صبح

شفاعت كن

 به پيش خشم اين خشم خروشانم كه در چشم است

به پيش قله آتشفشان درد

شفاعت كن

 كه كوه خشم من با بوسه تو

 ذوب مي گردد

(حمید مصدق)

یا لطیف

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 7:46  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

صد بار اگر از دست ِ توام خون رود از دل

از در چو در آیی همه بیرون رود از دل

لیلی همه در خنده و بازیست چه داند

کز دیده چه ها بر سر ِ مجنون رود از دل

گفتی که برون کن غم ِ من از دل و خوش باش

آه این سخن ِ سخت مرا چون رود از دل؟

)اهلی شیرازی(

 

ما همه فانی و او پا برجاست

عشق را می گو یم

بی گمان عشق...خداست.

) فرزاد بهاروند احمدی (

 

ما دو تن مغرور

 هر دو از هم دور

 وای در من تاب دوری نیست

 ای خیالت خاطرِ من را نوازشبار

 بیش از این در من صبوری نیست

 بی تو من تنهای ِ تنهایم

 من به دیدار ِ تو می آیم ...

)حمید مصدق(

 

یا لطیف

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 19:2  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

 اين عشق ماندني

اين شعر بودني

اين لحظه هاي با تو نشستن

سرودني ست

 

 اين لحظه هاي ناب

در لحظه هاي بي خودي و مستي

 شعر بلند حافظ تو

 شنودني ست

 

 اين سر نه مست باده

 اين سر كه مست دو چشم سياه توست

 اينك به خاك پاي تو مي سايم

كاين سر به خاك پاي تو با شوق سودني ست

 

تنها تو را ستودم

آنسان ستودمت كه بدانند مردمان

 محبوب من به سان خدايان ستودني ست

 

 من پاكباز عاشقم از عاشقان تو

با مرگ آزماي

با مرگ اگر كه شيوه تو آزمودني ست

 

اين تيره روزگار

در پرده غبار دلم را فروگرفت

تنها به خنده

 گرد و غبار از دل ِ تنگم زدودني ست

 

 در روزگار هر كه ندزديد مفت باخت

من نيز مي ربايم

اما چه ؟

بوسه؛ بوسه از آن لب ربودني ست

 

بگشاي در به روي من و عهد ِ عشق بند

كاين عهد بستني ؛اين در گشودني ست

 

اين شعر خواندني

اين شعر ماندني

 اين شور بودني

اين لحظه هاي پرشور

اين لحظه هاي ناب

 اين لحظه هاي با تو نشستن

 سرودني ست

 

(حمید مصدق)

 

یا لطیف

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 8:25  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

بلندگوی بیمارستان بدون لحظه ای توقف اسم مرا صدا می کرد تا به بخش کودکان تازه متولد شده بروم یکی از فرشته های کوچک دچار مشکل شده و نارس به دنیا آمده بود .
دراتاق بخش ، مادر و پدر فرشته کوچک آسمانی هیجان زده نشسته بودند ، هر دو بعد از پایان نه ماه انتظار و تولد اولین بچه خود ، خوشحال به نظر می رسیدند ، دوران بارداری مادر بدون هیچ مشکل و مساله حادی سپری شده بود اما وقتی نوزاد به دنیا آمده بود بلافاصله پرسنل پزشکی متوجه شدند مشکل بزرگ وقابل توجهی وجود دارد .
به زبان ساده تر بخشی از مغز وجود نداشت و جمجمه نیز بسیار ناقص بود . معمولا چنین نوزادانی در همان چند ساعت نخست تولد میمیرند و یا عمر بسیار کوتاهی دارند و اغلب دچار سایر علایم و نارسایی های مهم دیگر نیز هستند .
پدر و مادر هنوز نوزاد خود را ندیده بودند و بی صبرانه منتظر رسیدن لحظه دیدار با مسافر کوچولوی خود بودند . وقتی پزشک بخش نوزادان ، فرشته کوچک را در دستان من گذاشت ، پدر جوان با حالتی از نگرانی و هیجان شاهد موهبتی از سوی خدا شد که هنوز کامل رشد نکرده بود . نوزاد کوچک حتی نمی توانست درست گریه کند . خوشبختانه مشکل تنفسی حادی نداشت . اما رنگ آبی تیره صورتش نشان می داد که احتمالا نارسایی قلبی حادی دارد .
توصیف حالت عاطفی و احساسات برخاسته از دل در چنین لحظاتی غیرممکن است . تمام ساعت های انتظار ، یک دنیا حس خوب تحمل کردن لحظات درد و اضطراب همه وهمه با حس این که مسافر کوچولوی زیبا و سالمی در راه است تسکین پیدا می کنند .همه می خندند . با هیجان کارهایی را که می خواهند برای آن عزیز کوچوکو انجام بدهند توصیف می کنند . دیدن اولین دندان اولین قدم ها اولین کلمه ای که بر زبان می آورد برای شان هیجان انگیز است . اما تمام آرزوهای آن ها بر باد رفته بود . مانند کشتی به گل نشسته ، کشتی رویاها و آرزوهای آن ها نیز به گل نشسته بود . دستم را روی شانه پدر جوان گذاشتم . او نوزاد کوچک را از من گرفت و در آغوش مادر گذاشت . پرستار جوان دست مادر را گرفته بود و سعی می کرد وضعیت را برای او قابل تحمل کند .اگر چه مشخص بود که آن ها به هیچ یک از حرف هایی که زده می شد ، گوش نمی دادند .
 پرستار به آرامی نوزاد را از آغوش مادر گرفت تا او را به بخش نوزادان ببرد . برای هر دو آن ها توضیح دادم که از دست ما چه کارهایی بر می آید . همان طور که از اتاق بیرون می رفتم از مرد پرسیدم : دوست دارید اسم بچه را چی بگذارید ؟جوابی نداد . فقط گفت : آیا زنده می ماند ؟ گفتم : باید بیشتر آزمایش و بررسی کنیم .
یک لحظه تجربیاتی را که راجع به چنین بچه هایی داشتم مرور کردم اگر چه ممکن بود نوزاد برای مدتی زنده بماند ، اما آیا به زور زنده نگه داشتن آن نوزاد ، عملی اخلاقی بود ؟
نتایج بررسی و اسکن های قلبی ، عکس های قفسه سینه و سونوگرافی نشان داد ، قلب نارسایی های جدی دارد که امکان ترمیم آن ها نیست . نوزاد مشکلات دیگری هم در عملکرد کلیه داشت . داشتم به مسافر کوچولوی بی گناه نگاه می کردم که پرستار ، مادر را روی صندلی چرخدار به بخش نوزادان آورد ، بعد از تمام شدن توضیحات تخصصی من درباره مشکلات متعدد بچه ، مادر به آرامی به من نگاه کرد و گفت :" اسم مسافر کوچولوی ما موهبت است . من و پدرش هم بی نهایت دوستش داریم .می توانم او را در آغوش بگیرم ؟بچه را در آغوش گرفت و به اتاق مجاور رفت . پدر جوان هم در آن جا ایستاده بود . هر دو نوزاد کوچک را در آغوش گرفتند و با او شروع به صحبت کردند . خواستم از اتاق بیرون بروم و مزاحم خلوت مقدس آن ها نشوم اما از من خواهش کردند که من نیز در کنار آن ها حضور داشته باشم . مادر ، بچه را در آغوش داشت و مرد جوان نیز در صندلی مجاور کنار او نشسته بود . مادر جوان شروع کرد به دعا خواندن . بعد هر چه لالایی کودکانه می دانست برای پسر کوچولوی خود خواند . سپس از امید ها و آرزوهای خود و همسرش برای او گفت . و گفت که چه قدر او را دوست دارند . محو این صحنه شده بودم . احساس نا امیدی ، خشم و آزردگی جای خود را به عشق بی قید و شرط و یک دنیا حس ناب داده بود . یکی از تلخ ترین تجربیات زندگی برای این زوج جوان اتفاق افتاده بود . تجربه ای که غالبا با خود حس خشم ، دشمنی با دنیا و کاینات و تاسف به همراه دارد .
خداحافظی با یک دنیا آرزو و امید و قدم برداشتن در ویرانه خواسته ها ، واقعا جانکاه است .
آن زوج جوان فهمیده بودند آن چه در آن لحظات مهم است ، محبت کردن به فرزندشان است . آن ها بدون توجه به ناهنجاری ها و کاستی های جسمانی با بچه خودبازی کردند ، نوازشش دادند و او را بوسیدند و از اعماق وجود ، او را در آغوش خود گرفتند . نقص و زشتی های ظاهری در برابر دیدگان آن ها معنایی نداشت ، در عوض روح ارزشمندی را در کالبدی کوچک و نحیف می دیدند که برای زندگی و زنده ماندن چند ساعتی بیشتر زمان در اختیار نداشت . نوزاد کوچک در اوج عشق و محبت چند ساعت بعد ، از دنیای مادی خداحافظی کرد و رفت .اما درسی که از آن ها گرفتم فراموش نشدنی است . آن ها به من یاد دادند ارزش زندگی به مدت زمان اقامت جسم ما در روی کره خاکی نیست . بلکه آن چه مهم است میزان عشقی است که در زمان توقف خود به دنیا و انسان ها هدیه می دهیم و دریافت می کنیم . آنها با تمام وجود خود این هدف مقدس را انجام دادند ، چرا که می دانستند هر جا که در آن نشانی از عشق باشد خداوند نیز در آن مکان حضور دارد .
(برگرفته از سایت میعادگاه)

یا لطیف

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 8:26  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

گاهی یک شعر چنان عمیق می شود و خاطره انگیز که گریه ام می گیرد همچون نگاه گرم تو در لحظه های بی خویشی. و من چقدر خوشبخت می شوم...

 

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره ه می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

 من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

 مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

 

یا لطیف

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 8:16  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

آبشار موهايت را

از کوه شانه هايم سرازير مي کني

منظره طبيعي

عاشقانه مي شود

گل ِ سر

تنها گل بي بوي موهاي توست

مي چينمش

انگشتان حسودم

مدت هاست شانه را بازنشست كرده اند

نوازشت مي کنم

با هر طره

شيشه ي عطري باز مي شود

لوس مي شوي:

« بابايي! خوابم مي کني؟ »

سينه ام را بالش مي کني

چشمانت قانون عروسک ها را مي شکنند

باز مانده اند

و جز با لالايي بسته نمي شوند

« بابايي » مي شوم

و گل ها را برايت ترانه مي کنم:

« لالا لالا گل لاله

بابا واسه تو بي حاله

لالا لالا گل پونه

بابا بي تو نمي مونه

لالا لالا گل زيره

بابا دور از تو مي ميره

لالا لالا گل اطلس

تو قلب من تويي و بس

لالا لالا گل نازم

بخند واسه بابا بازم

لالا لالا گل ياسم

دليل داغ احساسم

لالا لالا گل کوکب

بابا عاشق شده امشب.. »

بسته که نشدند

 خیس هم شده اند چشمانت...

پدرها هيچ وقت

لالاگوي خوبي نبوده اند

اشتباه اما

از تو بود که

سينه اي عاشق را

بالش کردي

با اين دلي كه در بالِشَت مي تپد

خواب نخواهيم داشت...

(روز عشاق مبارک)

یا لطیف

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 19:23  توسط محمدرضا رسایی  | 

هوالمحبوب

 

تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم

دیروز هم نبودی
که برایت بلیط سینما گرفتم...


می خواهی بخند، می خواهی گریه کن
یا می خواهی مثل آینه مبهوت باش
مبهوت من و دنیای کوچکم
دیگر چه فرق می کند باشی یا نباشی
من با تو زندگی می کنم...

یا لطیف

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 7:47  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

چقدر بزرگه اونکه تو سینه یه قلب کودکانه داره! یه قلب زلال مثل چشمه! مثل همین شعر ساده:

از سفر اومده بود

در حذر اومده بود
از دیار نازنینم می اومد

 از بهار سرزمینم می اومد

....


گفتم از سنگ صبورم چه خبر
از عزیز را ه دورم چه خبر


گل سرخ گونه ها و تن تبدارو کشید
پر گریه مثل بارون چشم بیدارو کشید

....


گفتم اون خرمن زلفای بلند

هنوزم رو شونه هاشه چون کمند
هنوزم می رقصه تو دست نسیم
هنوزم میکشه دلها رو به بند

 

زیر ابر بی ستاره یه شب تارو کشید
پر بسته یه کبوتر گرفتارو کشید

....


گفتم از چشمای خوشگلش بگو
قصه ای از دلش بگو از دل غافلش بگو 


واسه من دونه ی الماسو کشید

قلب پر احساسو کشید شاخ گل یاسو کشید

....


گفتم از اون گل تنها چه خبر
نخل تمنا چه خبر
اون قد و بالا چه خبر


واسه من مخمل شبها رو کشید
حسرت دیدارو کشید
شمع شب تارو کشید
....

 

از سفر اومده بود

در حذر اومده بود
از دیار نازنینم می اومد

از بهار سرزمینم می اومد...

هو الطیف

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 21:7  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

گاهی چقدر سپاس گذاردن سخت است! سپاس آنچه که داریم و چه بسا خود از آن غافلیم! چه توفیقی است بیداری و چه خوشبخت است دل بیدار. نوشته زیبای ملکوت شاهد خوب این معنی است:

۱- جان جاهل زين دعا جز دور نيست
زان‌که يارب گفتن‌اش دستور نيست
بر دهان و بر دل‌اش قفل است و بند
تا ننالد با خدا وقت گزند


اين‌جاست که بايد شکر بگويی که اين رسن را آويخته‌اند و راهی نموده‌اند برای سخن گفتن، برای حرف زدن، برای اين‌که بفهمی اين يعنی چه که می‌گويد: «و اذا سألک عبادی عنی فاني قريب اجيب دعوة الداع اذا دعان فلسيتجيبوا لي و ليؤمنوا بي لعلهم يرشدون».


۲. عبادت کردن هنری نيست. آدمی که اهل عبادت می‌شود تازه مدیون شده است. تازه بدهی‌اش شروع می‌شود. تازه به او منت گذاشته‌اند و راه‌اش داده‌اند به حريم. تازه آشنا شده است. هر چه بيشتر وارد این حريم بشود، بيشتر می‌فهمد که «اياک نعبد» بدون «اياک نستعين» ميسر نيست.
گيرم ار موی‌ها زبان گردد
هر زبانی هزار جان گردد
تا بدان شکر تو فزون گويم
شکرِ توفيقِ شکر چون گويم؟


پس می‌بينيد همه‌اش شد بدهی؟ اين‌جاست که وقتی بيشتر بمانی، وقتی محرم دل می‌شوی، تازه معنای عبوديت برای تو می‌شود اين‌که همه از اويی. شايد روزی برسد که بگويی همه اويی. ولی فعلاً همه از اويی. اگر نيکی و اگر بد همه از اويی. مثل پدری که فرزندی دارد و برای‌اش خوب بودن و بد بودن فرزند در درجه‌ی دوم اهميت است. آن شفقت است که بالادست اين قضاوت‌ها می‌نشيند.  اين‌جاست که آدم وقتی توفيق شفقت بر خلق پيدا می‌کند، تازه به اخلاق او نزديک‌تر شده است. و وقتی در این حريم ماندی، تازه بيشتر می‌فهمی که فقط تو نيستی که از اويی، مؤمن و کافر همه از اويند، چه مقر باشند به آن و چه منکرش. 

یا لطیف

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 19:29  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

راهم را همان روزي گم كردم كه نگاهت چراغ راهم شد. حیرانی ام از همان روز شروع شد. همان روزی که شاعرانه های نگاهت غزلسرای دلم شد... حالا اصلا خيال كن هيچ شبي چله نشين نگاهت نبوده ام! بي خيال رفيق!!!؛ تو كه نباشي از هيچ دروازه اي عبور نخواهم كرد... گم خواهم شد در حوالی همین هوای نیامدن تو ... ديده به ديده باران خواهم دوخت و دل به غزلواره های گیسوانت ...

امشب یک دل سیر با تو حرف زدم. حالت چشمانت از یادم نرفته است. نشستم رو به روي خيالت و چشمانت شدند کتیبه رازهای دل من...

رفتن سرنوشت تو بود و تو راضی به آن و من تسلیم خواسته تو. حالا که دور شده ای اما روز به روز برایم آشنا تر می نمایی. آری من ترا خوب می شناسم به گمانم!! خیلی دلم می خواهد از تو بپرسم، اما اين كار را نمي كنم.  راستش تو قهرمان تمام نوشته هاي مني، اين را خوب مي داني. من چه در زمان صلح چه در زمان جنگ ... دلاورانه  برايت  ميميرم !!!...

اما بگذار بگویم که دلم برایت تنگ تنگ است. گناه  ازدوري تو نيست! من وقتي با تو بودم هم دلم برايت تنگ مي شد … حالا چه اهميتي دارد ديگران بدانند يا نه...

شب که میرسد به خودم وعده میدهم که فردا صبح حتما به تو خواهم گفت ... صبح که فرا میرسد و نمی توانم بگویم، رسیدن شب را بهانه میکنم ... و باز شب میرسد و صبحی دیگر! و من هیچ وقت نمی توانم حقیقت را به تو بگویم! من هيچ وقت تن به ناراحتي تو نمي دهم. بگذار میان شب و روز باقی بماند که 

...

(م رر)

 یا لطیف

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 18:31  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

بگردید، بگردید در این خانه بگردید
در این خانه غریبید، غریبانه بگردید

 

یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست، پی لانه بگردید

 

یکی ساقی مست است، پس پرده نشسته است
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید

 

یکی لذت مستی است، نهان زیر لب کیست؟
از این دست بدان دست چو پیمانه بگردید

 

یکی مرغ غریب است که باغ دل من خورد
به دامش نتوان یافت، پی دانه بگردید

 

نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوشبو است
همین جاست، همین جاست، همه خانه بگردید

 

نوایی نشنیده است که از خویش رمیده است
به غوغاش مخوانید، خموشانه بگردید

 

سرشکی که بر آن خاک فشاندیم بن تاک
در این جوش شراب است، به خمخانه بگردید

 

چه شیرین و چه خوش بوست، کجا خوابگه اوست؟
پی آن گل پرنوش چو پروانه بگردید

 

بر آن عقل بخندید که عشقش نپسندید
در این حلقه ی زنجیر چو دیوانه بگردید

 

در این کنج غم آباد نشانش نتوان داد
اگر طالب گنجید، به ویرانه بگردید

 

کلید در امید، اگر هست شمایید
در این قفل کهن سنگ چو دندانه بگردید

 

رخ از سایه نهفته است، به افسون که خفته است؟
به خوابش نتوان دید، به افسانه بگردید

 

تن او به تنم خورد، مرا برد، مرا برد
گرم باز نیاورد، به شکرانه بگردید

(ه. ا. سایه)

 

یا لطیف

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 6:42  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

اي دهنده عقلها، فريادرس

 

تا نخواهي تو نخواهد هيچکس

هم طلب از توست هم آن نيکويي

ما کييم اول تويي آخر تويي

هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش

ما همه لاشيم با چندين تراش

هم دعا از من روان کردي چو آب

هم ثباتش بخش و دارش مستجاب

هم تو بودي اول آرنده دعا

هم تو باش آخر اجابت را رجا

اي مبدل کرده خاکي را به زر

خاک ديگر را بکرده بوالبشر

کار تو تبديل اعيان و عطا

کار من سهوست و نسيان و خطا

سهو و نسيان را مبدل کن به علم

من همه خلمم مرا کن صبر و حلم

اي که خاک شوره را تو نان کني

وي که نان مرده را تو جان کني

اي که جان خيره را رهبر کني

وي که بي ره را تو پيغمبر کني

مي کني جزو زمين را آسمان

ميفزايي در زمين از اختران

هر که سازد زين جهان آب حيات

زوترش از ديگران آيد ممات

یا لطیف

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 19:33  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

دلم جز مهر مه رويان طريقي بر نمي‌گيرد
ز هر در مي‌دهم پندش وليكن در نمي‌گيرد

خدا را اي نصيحتگو حديث ساغر و مي گو
كه نقشي در خيال ما از اين خوشتر نمي‌گيرد

بيا اي ساقي گلرخ بياور باده رنگين
كه فكري در درون ما از اين بهتر نمي‌گيرد

صراحي مي‌كشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمي‌گيرد

من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزي
كه پير مي فروشانش به جامي بر نمي‌گيرد

از آن رو هست ياران را صفاها با مي لعلش
كه غير از راستي نقشي در آن جوهر نمي‌گيرد

سر و چشمي چنين دلكش تو گويي چشم از او بردوز
برو كاين وعظ بي‌معني مرا در سر نمي‌گيرد

نصيحتگوي رندان را كه با حكم قضا جنگ است
دلش بس تنگ مي‌بينم مگر ساغر نمي‌گيرد

ميان گريه مي‌خندم كه چون شمع اندر اين مجلس
زبان آتشينم هست ليكن در نمي‌گيرد

چه خوش صيد دلم كردي بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشي را از اين خوشتر نمي‌گيرد

سخن در احتياج ما و استغناي معشوق است
چه سود افسونگري اي دل كه در دلبر نمي‌گيرد

من آن آيينه را روزي به دست آرم سكندروار
اگر مي‌گيرد اين آتش زماني ور نمي‌گيرد

خدا را رحمي اي منعم كه درويش سر كويت
دري ديگر نمي‌داند رهي ديگر نمي‌گيرد

بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاي حافظ را چرا در زر نمي‌گيرد

یا لطیف

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:8  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم
در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم


بد نيست اگرخانه ما سيماني است
به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم


هر وقت زيادمان دلي ميشکند
بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم

 
من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب
بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم

 

یا لطیف

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 13:43  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

عشق در دل ماند و يار از دست رفت

دوستان، دستی که کار از دست رفت

 

ای عجب گر من رسم در کام دل

کی رسم چون روزگار از دست رفت

 

بخت و رای و زور و زر بودم دريغ

كآخر اين غم ماند و چهار از دست رفت

 

عشق و سودا و هوس در سر بماند

صبر و آرام و قرار از دست رفت

 

گر من از پای اندر آيم، گو درآی

بهتر از من، صدهزار از دست رفت

 

بيم جان، کاين بار، خونم می خورد

ورنه اين دل، چند بار از دست رفت

 

مرکب سودا جهانيدن چه سود

چون زمام اختيار از دست رفت

 

سعديا با يار، عشق آسان بود

عشق باز اکنون، که يار از دست رفت

 

یا لطیف

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:39  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

روزی سخن می‌گفتم ميان جماعتی و ميان ايشان هم جماعتی کافران بودند. در ميان سخن می‌گريستند و متذوّق می‌شدند و حالت می‌کردند. [مريدی] سؤال کرد که ايشان چه فهم کنند و چه دانند اين سخن را؟ مسلمانان گزيده از هزار يک فهم می‌کنند؛ ايشان چه فهم می‌کردند که می‌گريستند؟

فرمود که لازم نيست که نفس اين سخن را فهم کنند. آن‌چه اصل اين سخن است آن را فهم می‌کنند. آخر همه مقرّند به يگانگی خدا، و به آن که خدا خالق است و رازق است و در همه متصرف؛ و رجوع به وی است و عقاب و عفو از اوست. چون اين سخن را شنيد -و اين سخن وصف حق است و ذکر اوست- پس جمله را اضطراب و شوق و ذوق حاصل شود که از اين سخن بوی معشوق و مطلوب ايشان می‌آيد.

اگر راه‌ها مختلف است، اما مقصد يکی است. نمی‌بينی که راه به کعبه بسيار است؟ بعضی را راه از روم است و بعضی را از شام، و بعضی را از عجم و بعضی را از چين، و بعضی را از راه دريا، از طرف هند و يمن. پس اگر در راه‌ها نظر کنی، اختلاف عظيم و مباينت بی‌حد است، اما چون به مقصود نظر کنی همه متفق‌اند و يگانه و همه‌ را درون‌ها به کعبه متفق است و درون‌ها را به کعبه ارتباطی و عشقی و محبتی عظيم است، که آن‌جا هيچ خلاف نمی‌گنجد. آن تعلق نه کفر است و نه ايمان، يعنی آن تعلق مشوب نيست به آن راه‌های مختلف که گفتيم.

چون آن‌جا رسيدند، آن مباحثه و جنگ و اختلاف که در راه‌ها می‌کردند که اين او را می‌گفت که تو باطلی و کافری و آن دگر اين را چنين نمايد، اما چون به کعبه رسيدند معلوم شد که آن جنگ در راه‌ها بود و مقصودشان يکی بود.

یا لطیف

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 18:28  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

بیا به خانه آلاله ها سری بزنیم

ز داغ با دل خود حرف دیگری بزنیم

 

به یک بنفشه صمیمانه تسلیت گوییم

سری به مجلس سوگ کبوتری بزنیم

 

شبی به حلقه درگاه دوست دل بندیم

اگر چه وا نکند، دست کم دری بزنیم

 

تمام حجم قفس را شناختیم ، بس است

بیا به تجربه در آسمان پری بزنیم

 

به اشک خویش بشوییم آسمان ها را

زخون به روی زمین رنگ دیگری بزنیم

 

اگر چه نیت خوبی است زیستن اما

خوشا که دست به تصمیم بهتری بزنیم

(شادروان قیصر امین پور)

یا لطیف

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 23:16  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

چشمانت قانون تولدم را شکستند!!

تولد شناسنامه ای ام

جعلی شده است!

نگاهم که می کنی

ناگزیر از تولدی دوباره

در چشمانت زاده می شوم...

وای خدای من

چقدر تولد شکوهمند است

                                                     وقتی در بیکران بکرترین

                                                      چشمه دنیا باشد...!!!

                                                   خدایا نگهدار چشمه باش

یا لطیف

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 12:12  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

سپاس خدای را که عاشقی را آفرید تا بنماید لذت صبوری در سوختن را

خفته خبر ندارد، سر بر کنار جانان
کين شب دراز باشد بر چشم پاسبانان

بر عقل من بخندی گر در غمش بگريم
کين کارهای مشکل افتد به کاردانان

دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد
می‌بايد اين نصيحت کردن به دلستانان

دامن ز پای برگير ای خوبروی خوشرو
تا دامنت نگيرد دست خدای خوانان

من ترک مهر اينان در خود نمی‌شناسم
بگذار تا بيايد بر من جفای آنان

روشن روان عاشق از تيره شب ننالد
داند که روز گردد، روزی شب شبانان

باور مکن که من دست از دامنت بدارم
شمشير نگسلاند پيوند مهربانان

چشم از تو برنگيرم، چون می‌کشد رقيبم
مشتاق گل بسازد با خوی باغبانان

من اختيار خود را تسليم عشق کردم
همچون زمام اشتر بر دست ساربانان

شکر فروش مصری، حال مگس چه داند
اين دست شوق بر سر، وان آستين فشانان

شايد که آستينت بر سر زنند سعدی
تا چون مگس نگردی گرد شکردهانان

یا لطیف

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 21:20  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

 با اينا زمستونو سر مي كنم

با اينا بهارو باور مي كنم...

 

 

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار ـ
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‌کنه
ميون جنگلا طاقم مي‌کنه.


تو بزرگي مث شب.

اگه مهتاب باشه يا نه
                            تو بزرگي
                                        مث شب.

خود مهتابي تو اصلا، خود مهتابي تو.
تازه، وقتي بره مهتاب و
                              هنوز
شب تنها
            بايد
راه دوري رو بره تا دم دروازۀ روز ـ
مث شب گود و بزرگي
                             مث شب.

تازه، روزم که بياد
تو تميزي
            مث شبنم
                         مث صبح.

تو مث مخمل ابري
                       مث بوي علفي
مث اون ململ مه نازکي.
                                اون ململ مه
که رو عطر علفا، مثل بلاتکليفي
هاج و واج مونده مردد
                           ميون موندن و رفتن
                                                    ميون مرگ و حيات.

مث برفائي تو.
تازه آبم که بشن برفا و عريون بشه کوه
مث اون قلۀ مغرور بلندي
که به ابراي سياهي و به باداي بدي مي‌خندي . . .

 

من باهارم تو زمين
من زمينم تو درخت
من درختم تو باهار،
ناز انگشتاي بارون تو باغم مي‌کنه
ميون جنگلا طاقم مي‌کنه.

 

(شادروان احمد شاملو)

 

یا لطیف

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 7:41  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

راضي به قضا بودن همنشين نيكويي است،

دانايي ميراث شريفي است،

خوش خلقي زيور است و فكر آينه

 

بهترين تقوي، تظاهر نكردن به آن است

 

با تحمل سختي بزرگي پديد آيد،

با رفتار پسنديده دشمن شكست مي خورد،

و با شكيبايي در مقابل جاهلان، كمك رسانان بسيار شوند.

 

اگر بر دشمنت پيروز شدي،

به شكرانه اين توانايي او را ببخش

 

خويشتنداري بر دو گونه است:

خويشتنداري در برابر آنچه خوشايند تو نيست و

خويشتنداري در برابر آنچه مورد علاقه توست.

 

كسي كه از عمل ديگران شاد شود

مانند آن است كه در عمل آنها شريك باشد

 

سلامت جسم از كمي حسادت است

 

تندخويي نوعي ديوانگي است

زيرا موجب پشيماني است

 

در نظر خداوند اندوه به سبب گناهان و بدي ها،

بهتر از محسناتي است كه موجب خودبيني و غرور شود.

 

خداوند بندگاني دارد كه آنها را

خاص نعمت رساندن به ديگران آفريده است.

 

دانا كسي است كه مردم را از كرم و رحمت خدا مايوس نكند.

 

دوستي كردن نيمي از خرد است و

اندوه و گرفتاري نيمي از پيري است.

 

براي مومن سه زمان وجود دارد:

زماني كه در آن با پروردگارش راز و نياز مي كند،

زماني كه در آن امرار معاش مي كند، 

و زماني كه خود را در لذت بردن از خوشي هاي حلال آزاد مي گذارد.

 

اگر عقل به مرحله كمال برسد، سخن كوتاه خواهد شد.

 

هر ظرفي پر شود، مگر ظرف دانش كه هر چه در آن بريزي جادارتر مي شود.

 

انديشه پير را بيشتر از قدرت و شجاعت جوان دوست دارم.

 

به سخن كسي كه مورد اعتماد توست، بدبين مباش.

 

كسي كه عيب خود را ببيند از ديدن عيب ديگران باز مي ماند.

 

مومن شادي خود را آشكار مي سازد و اندوهش را در دل پنهان مي كند.

 روحش بزرگتر از همه و نفسش حقيرتر از همه است و از عصيان بيزار است.

 

مومن دشمن ريا و خود نمايي است. همتش بلند، خاموشی اش بسيار و وقتش تنگ است.

 

بهترين كاردارها آن است كه نفس خود را به انجام كاري كه دوست نداري، واداري.

 

نظر كسي را كه نسبت به تو خوشبين است تحقق ببخش.

 

در پي آنچه واقع نمي شود، مباش.

 

سينه خردمند مخزن اسرار است،

و گشاده رويي دام دوستي است و

بردباري در مقابل سختي ها، بدي ها را مي پوشاند.

 

به محض آنكه حق را يافتم در آن شك نكردم.

 

كسي كه در راه حق تلاش كند از چشم جاهلان مي افتد.

 

دانش خود را وسيله ناداني قرار ندهيد و ايمان خود را به شك مبدل نكنيد.

اگر مي دانيد عمل كنيد و اگر ايمان داريد قدم برداريد.

 

هر چه را بجوييد، چه بخشي از آن را و چه تمامي آنرا، خواهيد يافت.

 

از دور شدن نعمت بترسيد كه رفته را بازگشتي نيست.

 

روزي دو نوع است: يكي آنكه به دنبال تو بيايد و ديگري آنكه تو بدنبالش بروي.

مرگ به دنبال دنيادوست مي آيد تا او را از دنيا بيرون ببرد

و دنيا به دنبال دوستدار آخرت مي ايد تا روزي او را به تمامي به او بدهد.

 

 پندها چه بسيارند، و چه كم آنها را مي پذيرند.

 

سوگند به كسي كه آوازها و فريادها را مي شنود،

محال است كسي دلي را شاد كند

 و در ازا خداوند برايش لطف و مهرباني نيافريند.

 

یا لطیف

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 13:35  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

خدایا نعمت دوستی علی و تفکر در بحر عظیم نهج البلاغه را به همه ما عطا کن. مابادا که از شیعه بودن تنها نام آن نصیب ما باشد.  عید غدیر بر تمام شعیانش تهنیت و فرخنده باد.

 

ز ليلي شنيدم "يا علي " گفت

به مجنون چون رسيدم"يا علي" گفت

 

مگراين وادي دارالجنون است

كه هر ديوانه ديدم"يا علي" گفت

 

نسيمي غنچه اي را باز ميكرد

به گوش غنچه كم كم "يا علي" گفت

 

چمن با ريزش باران رحمت

دعايي كرد او هم"يا علي" گفت

 

يقين پروردگار آفرينش

به موجودات عالم"يا علي" گفت

 

خمير خاك آدم را سرشتند

چو بر ميخواست آدم"يا علي" گفت

 

صبا دو بال خود با باد برده

سليمان بس كه محكم "يا علي" گفت

 

چو نوح از موج طوفان ايمني خواست

توسل جست و هر دو"يا علي" گفت

 

زبطن حوت يونس گشت آزاد

ز بس در ظلمت يم"يا علي" گفت

 

عصا در دست موسي اژدها شد

كليم آنجا مسلم "ياعلي" گفت

 

به ابراهيم چو آتش گشت گلشن

خليل بت شكن هم"يا علي" گفت

 

مسيحا هم دم از اعجاز ميزد

ز بس بيچاره مريم" يا علي" گفت

 

نميشد زنده جان مرده هرگز

يقين عيسي بن مريم"يا علي" گفت

 

رسول الله شنيد از پرده غيب

ندايي آمد آن هم "يا علي" گفت

 

پيمبر در شب معراج بر خاست

به قصد قرب اعظم"يا علي" گفت

 

مگر خيبر ز جايش كنده ميشد

يقين آن جا علي هم "يا علي" گفت

 

درون بيت ايزد زادگاهش

كنار كعبه مادر "يا علي" گفت

 

علي در كعبه بر دوش پيامبر

قدم بنهاد آن دو "يا علي" گفت

 

به فرقش كي اثر ميكرد شمشير

گمانم ابن ملجم "يا علي" گفت

 

دو مومن را ببين وقت ملاقات

زبان هر دو با هم "يا علي" گفت

 

عبادت آن دمي مقبول گردد

دل عابد چو قنبر "يا علي" گفت

 

دلا بايد كه هر دم "يا علي" گفت

نه هر دم بل دمادم"يا علي" گفت

 

یا لطیف 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 11:55  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

May you feel the Angels enfold you in their wings

 May you always find serenity in the simple things

May the light of Heaven shine upon your path

and bring you to the completion of your work in Peace and Joy and Grace

Wish You All the Best this Christmas & thru All the Years to Come

Welcome year 2008

 

In the waking minutes of a new year
a fantasy draws near fulfillment
-and is interrupted.
Tonight
I have sat at your feet
and longed, longed to touch you.
I have smiled teasingly into your eyes
and noticed that I held your gaze
for moments that suspended time.
I have taken your hands,
kissed your lips,
wondered about you infinitely-
and at this hour
I am left
wishing desperately
for more time with you,
because now
I can only imagine
what might have happened
‌‌‌‌‌and whether I will touch you again.

یا لطیف

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 15:52  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

                             مست باش و مخروش٬ گرم باش و مجوش٬

                             شکسته باش و خاموش٬

                                          که سبوی درست را بدست برند

                                                 وشکسته را بدوش.

الهی!

نام تو ما را جواز و مهر تو ما را جهاز.

 

الهی!

غریب تو را غربت وطنست٬ پس این کار را کی دامن است.

 

الهی!

 از پیش خطر٬ از پس راهم نیست

دستم گیر که جز فضل تو پشت و پناهم نیست.

 

الهی!

آنچه برما آراستی٬خریدیم. از دوجهان٬ محبت تو گزیدیم

وجامه بلا بر تن خود بریدیم و پرده عافیت دریدیم.

 

الهی!

دلی ده که در کار تو جان بازیم

و جانی ده که کار آن جهان سازیم.

 

الهی!

 به صلاح آر که نیک بی سامانیم٬ جمع دار که بد پریشانیم.

 

الهی!

 آنچه دوختی پوشیدم٬ هیچ نماند از آنچه کوشیدم.

 

الهی!

 همچو بید می لرزم ٬مبادا که هیچ نیرزم.

 

الهی!

 دانیکه بی تو هیچکسم٬ چندان گیر دستم که در تو رسم.

 

الهی!

 هرچندکه ما گنهکاریم تو غفاری٬ ما زشتکاریم تو ستاری.

 

الهي!
آفريدي به رايگان
روزي دادي به رايگان
بيامرز به رايگان
تو خدايي نه بازرگان

 

الهی!

گنج فضل تو داری٬ بی نظیر و بی یاری٬

سزد که جفاهای ما درگذاری.

 

(خواجه عبدالله انصاری)

 

یا لطیف

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 20:34  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

                                                خاک نشین ره میخانه ام

                                                خانه خراب دل دیوانه ام

 

                                                زآنکه به میخانه بجز یار نیست

                                                کشمکش سبحه و زنار نیست

 

                                                حسرت بگذشته و آینده نیست

                                                جز به ره عشق کسی بنده نیست

 

                                                ای که به دام تو اسیرم اسیر

                                                لذت دیوانگی از من مگیر

 

                                                بنده عشقم کن و نامم بده

                                                خاک رهم ساز و مقامم بده

                                                

یا لطیف

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:10  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

ژرالدين دخترم:

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند. نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از تو بس دورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.

تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 18:19  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

مهربانی دوست و همکار عزیزی است آنچه که پیشکش شماست در این صفحه. آرزو دارم که مزرع دلش پیوسته سبز باشد و بی خزان.

در خرابات مغان نور خدا می بینم

این عجب بین که چه نوری ز کجا می بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو

                                    خانه می بینی و من خانه خدا می بینم

ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست

منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست

شب تار است و ره وادی ایمن در پیش

                                آتش طور کجا موعد دیدار کجاست

*************************************

 

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم       چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم

زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست    در دست سر مویی از آن عمر درازم

پروانه راحت بده ای شمع که امشب     از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم

*************************************

                     یاد باد آن که نهانت نظری با ما بود                  رقم مهر تو بر چهره ما پیدا یود

                   یاد باد آن که چو چشمت به عتابم می کشت    معجز عیسویت در لب شکرخا بود

                    یاد باد آن که رخت شمع طرب می افروخت       وین دل سوخته پروانه ناپروا بود

                    یاد باد آن که صبوحی زده در مجلس انس        جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود

                    یاد باد آن که در آن بزمگه خلق و ادب              آن که خنده مستانه زدی صهبا بود

                    یاد باد آن که چو یاقوت قدح خنده زدی            در میان من و لعل تو حکایت ها بود

*************************************

              خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست    ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

                    معنی آب و زندگی و روضه ارم                جز طرف جویبار و می خوشگوار چیست

                راز درون پرده چه داند فلک خموش                  ای مدعی نزاع تو با پرده دار چیست

                  سهو و خطای بنده گرش اعتبار نیست            معنی عفو و رحمت آمرزگار چیست

یا لطیف

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386ساعت 19:17  توسط محمدرضا رسایی  | 

هو المحبوب

 

"آرزوهای ویکتور هوگو"

 

 

اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،

و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد

و اگر اینگونه نیست، تنهاییت کوتاه باشد

و پس از تنهاییت، نفرت از کسی نیابی

آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد

بدانی چگونه به دور از نا امیدی زندگی کنی.

 

برایت همچنان آرزو دارم که دوستانی داشته باشی

از جمله دوستان بد و ناپایدار

برخی نادوست، و برخی دوستدار

که دسته کم یکی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

 

و چون زندگی بدین گونه است

برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی

نه کم و نه زیاد، درست به اندازه

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهند

که دسته کم، یکی از آنها اعتراضش به حق باشد

تا که زیاده به خودت غره نشوی.

 

و نیز آرزومندم مفید باشی، نه خیلی غیر ضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سر پا نگه دارد.

 

همچنین، برایت آرزومندم که صبور باشی

نه با کسانی که اشتباهات کوچک می کنند

چون این کار ساده ای است

بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیری می کنند

و با کاربرد درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

 

و امیدوارم اگر جوان هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمایی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم نا امیدی نشوی

چرا که هر سنی، خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

 

امیدوارم سگی را نوازش کنی

به پرنده ای دانه بدهی و به آواز یک سهره گوش کنی

وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد

چرا که به این طریق

به رایگان احساس زیبایی خواهی یافت.

 

امیدوارم که دانه ای هم بر خاک بیفشانی

هرچند که خرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.

 

بعلاوه، آرزومندم که پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینکه، سالی یکبار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگویی: این مال من است؟

فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان ارباب دیگری است.

 

و در پایان، اگر مردی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

که اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

                                   باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.  

 

یا لطیف

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 20:21  توسط محمدرضا رسایی  |